درباره میرزا شفیع 

میرزا شفیع مصدق یوسف‌وند فرزند مرحوم کربلایی عزیزخان از طایفه یوسف‌وند سلسله در اول آذر ماه سال ۱۲۶۸ هـ. ش در روستای گرکان علیا واقع در منتهی الیه شمال [غربی] الش‌تر در یک خانواده مؤمن ومتدِین دیده به جهان گشود.



تحصیلات خود را ابتدا نزد پدر، سپس در مکتب خانه ملا یعقوب یوسف‌وند ادامــه داد وعلی رغم میل درونیش به تحصیل علم وراه یافتن به حوزه و به علت مشکلات خانوادگی ومعیشتی این توفیق را پیدا نمی‌کند امِا به مطالعه آثار علمی بزرگان وکتاب‌های فقهی وتاریخی ادامه می‌دهد.

درش اهل علم وادب بود، ودر حسن خط وانشاء واملاء به سبک وسلیقه آن عصر ممتاز ومعروف بود درادبیات عرب وفارسی قلمی شیوا داشت.



 [مرحوم عزیز خان] در تبلیغ وتعلیم احکام شرع مقدس کوشا بود ودر سرودن شعر مهارتی خاص داشت اشعارش به لهجه لکی وزبان فارسی در مناجات ومدایح رسول مختار (ص) ائمه اطهار (ع) بود. دیوانش شامل چهار هزار بیت فارسی ولکی بوده که به علت هرج ومرج زمانه به تاراج رفته و بجزشعری در قالب مسمط از آثارش چیزی دردست نیست.



میرزا شفیع در دوران جوانی به علت اوضاع نابسامان طایفه‌اش که آن هم ضعف دولت مرکزی در اواخر سلطنت قاجار بوده است. همراه بزرگ طایفه یوسف‌وند از الش‌تر به طرهان مهاجرت می‌کنند ودر آنجا در بخش رومشگان اقامت می‌گزینند واقامت آنان دو سال طول می‌کشد روزگار برآنان به سختی می‌گذرد تا اینکه در بهمن ماه سال ۱۳۰۰هـ. ش بزرگ طایفه یوسف‌وند به

 

مرحوم میرزاشفیع می‌گوید:

 

پدرش اهل علم وادب بود، ودر حسن خط وانشاء واملاء به سبک وسلیقه آن عصر ممتاز ومعروف بود درادبیات عرب وفارسی قلمی شیوا داشت.



 [مرحوم عزیز خان] در تبلیغ وتعلیم احکام شرع مقدس کوشا بود ودر سرودن شعر مهارتی خاص داشت اشعارش به لهجه لکی وزبان فارسی در مناجات ومدایح رسول مختار (ص) ائمه اطهار (ع) بود. دیوانش شامل چهار هزار بیت فارسی ولکی بوده که به علت هرج ومرج زمانه به تاراج رفته و بجزشعری در قالب مسمط از آثارش چیزی دردست نیست.



میرزا شفیع در دوران جوانی به علت اوضاع نابسامان طایفه‌اش که آن هم ضعف دولت مرکزی در اواخر سلطنت قاجار بوده است. همراه بزرگ طایفه یوسف‌وند از الش‌تر به طرهان مهاجرت می‌کنند ودر آنجا در بخش رومشگان اقامت می‌گزینند واقامت آنان دو سال طول می‌کشد روزگار برآنان به سختی می‌گذرد تا اینکه در بهمن ماه سال ۱۳۰۰هـ. ش بزرگ طایفه یوسف‌وند به

 

مرحوم میرزاشفیع می‌گوید:



معروف ومشهور است که مرحوم غلامرضا ارکوازی مدتی در زندان حسن خان والی پشتکوه زندانی بوده پس از آنکه رشته فرج ورهایی‌اش از هر طرف گسسته ودر‌های امید از هر سو بر او بسته شده به مولای متقیان امیرمؤمنان علی (ع) متوسل وبا سرودن دوازده بند به لهجه لکی دراستغاثه به آن جناب بند‌های محکم آهنین گردن وپایش از هم متلاشی شده چنانکه والی پشتکوه چند بار سلاسل اورا تعویض می‌کند که هر بار با سرودن اشعار کُند وزنجیر وبند‌ها ریزریز می‌گردنند. این حالت سراسر ملالت ما از زندان غلامرضا ارکوازی سخت‌تر است اگر می‌توانید به مولای متقیان امیر مؤمنان موسل شوید. میرزا شفیع اطاعت می‌کند با سوز وگداز مشغول عرض نیاز به درگاه بی‌نیاز می‌گردد. چهارده بند استغاثه در مدت کوتاهی می‌سراید وبه یاری خداوند بی‌نیاز وتأییدات شاه ولایت در مدت نه چندان دوری به مقاصد خود کامیاب می‌شود ودر الش‌تر امنیت نسبی بر قرار وبه وطن خویش باز می‌گردد.

 

 

اي بي بصارت تا وكي بيراهه راهي طي مكي

گل خارتن خارت گلن بانگ كلاغت بلبلن

راه نگارت قطع كرد او دشمنت امداد برد

روي نگاري ننگري او كوي عشقي نگذري

محروم اژ گلزارني دويراژ مقام يارني

در كشتي بشكسته اي او هر خسي دلبسته اي

فصل بهار و بوي گل جويا ژ فصل دي مكي

شورا ووكامت‌چوي‌ملن بي‌باده‌هاي‌وهي‌مكي

راهي و معشوقت نورد اميد وصل وي مكي

او ميكده ناري سري آمال جام مي مكي

اژ چارها ناچارني بي خود نواي ني مكي

اژطول‌مقصد خسته اي اسب سواري پي مكي

                             هي هي « مصدق » بس بكر اژاي بيانه درگذر

                              تاپانكي اژ فرق ســــــركي اِ طريقه طي مكي

 

تا روي نگارمه نهان ژير حجاوه  

                             اژ آگر هجران ، همه اعضام كو اوه         

يك آه اراژ قلب پراژ درد بكيـشم         

                             اژ دود شرر تيره مكي روي هواوه

تاريك شون روژ ژشو تيره ترمه                           

                              دنيا و چاوم ويـنه زندان عذاوه

اي دوست ترحم بكرار حال خراوم                    

                                 بنيان حياتم و خدا بي تو خراوه

اژ بارش وفري كه و حرمان و تنم هات      

                             افسرده و پژمرده و محتاج هتاوه

تا صولت ضرغام تو پنهان دكُنامن                       

                             دنيا ژ روي و كلب و چقل پرژعواوه

بس روژوشوو سال و مهي هات و سرچي                

                            اميد دل خسته من نقش برآوه

او سوي همه گوشه چا و ساز عنايت               

                            تا درد  درو نيم  كري  اژ  لطف  دواوه

اژ بعد هزاران مــــــــــه و سال ارژ مماتم       

                           او گوش مه باي دنگ توخيزوم و پاوه

شـــد شيفته حسن تو اي ماه « مـصدق »

بلبل صفت اژ عشق گلـت ها و صداوه

 

 

کریم کولیوند از مشاهیر لک الشتر :

 

کریم فرزند رحیم بگ نوه ی طالب و نبیره ی مرشد از خاندان ادب خیز کولیوند و از بستگان ملا منوچهر دیگر چهره ی لکستان بوده است. وی اشعار بسیار زیبای به زبان شیرین لکی با مضامین عاشقانه سروده است.

 

 زلیخام خیزا

زلیخام خیزا زلیخام خیزا
سحرگاه خمار ژه جا وریزا


جلا دا جبین مهر ماه بیضا
پروینش ژه جیب پیراهن ریزا


ملایک ژه شوق جبین جامی
بری بین ژه دین وه آئین ژه خامی


دین داران کیشان دس ژه دعوای دین
گشت بستن احرام راگه کفر و کین


صنم پرستان ، ترسا ، نصارا
زرو نون ناقوس دین آشکارا


واتن «مریمه ن» مادر « عیسا»
ایسا بر آما ژا چه کلیسا


یا گه «مریمه نن» ژه بیت المعمور
چنی «مسیحا» لیش کردن عبور


وه تول وه کوس «فرنگیانه»
جهان جمع کردن پی آتشخانه


«کریم» بی نظر ژه روی پاک بینی
سیل کرد واو لعبت دلربای چینی

.........

 

یا حق

یا   حق  وه  حاجات  آیه ی قرآنی                  وه     قرب    قاضی    عدالت    زانی

وه   معنای   اسرار  خلق انسانت                   وه       زمزمه       ذکر      ملائکانت

ای  مه  شمایل  شوکت   شریفه                   ای   بدن   چوی  برق  بیضا   ظریفه

ای    ابیض اعضاء   رحیم   رحیقه                   ای شمع بیم شوق عکس   عقیقه

ای  جبین  سفید   زردی  زجاجه                    ای  لوای چی  لعل سر جیقه  تاجه

ژه  چاو  ناپاک  بدان  بی  باک بو                     آمین بد خواهش غلتان وه خاک بو

بدیع  الجمال  مشهور   عام   بو                     «کریم»  ثناگوی  «شازینو» نام   بو

 

خسرو خاصان

خسرو      خاصان       خسرو     خاصان            صنم  سیمای دیم  سر  حلقه   خاصان

خاتونی   ژه    نسل    نورانی      خلیل             بعید    ژه      اصنام      آزر     اساسان

چن «هندو» نه فرق  ویش کردن    دلیل             پی    دید     افواج      انسان   قصاصان

پیشانیش مر  حور  سکنای   سلسبیل             روشن    چو ی   ضمیر   اختر  شناسان

«سام» سنگین سهم خمیده  چوی خار            دم   آلوده ی     ژهر     «بنی عباسان»

رخ    طلوع     بدر    لیل    عشر  و چار            عنف شعله شمنار شهنشای«ساسان»

لوان      احمر      گل     عقیق     آودار            درج  آسا    سر  پوش    دولی   الماسان

جای    زنخ     فنجان    پر  جلا  و زرگار            جید      مینای    مشهور    فرق  غواصان

نه روی سینه صاف سیماب «صدف»وار             بی  ترس   و بی بیم  من  دیم  وه آسان

گنج  طلسمش  وه   کس نیه ن اظهار            مخفیه ن    نه     جوف     حریر   لباسان 

ها   وخته  «کریم»   گران لیش    بچو              ژه    شراره    دود     «ققنس»   هناسان

اوسا    ژه    مهرش    دل   گیر و   قرار             پوشاویم    وه    جسم   سفید   کراسان

 

 

علی‌محمد کولیوند(فرج‌الهی) از مشاهیر لک الشتر :

 

 

علی‌محمد کولیوند (فرج‌الهی) معروف به "عَله" از مشاهیر لک الشتری و پسر رضاقلی برادرزاده مُلا محمدتقی است. وی شاعری ادیب و توانا بود، که خط شکسته نستعلیق را در نهایت شیوائی می‌نوشت و کلیه اسناد ملکی منطقه کولیوند و حتی الشتر (سال‌های1270تا 1324 خورشیدی) در هنگام خرید و فروش به خط و ربط او می‌باشد.

 علی‌محمد مردی نیک‌نفس و درویش مسلک بود که به مال دنیا دلبستگی نداشت، اگر به مجلسی می‌رفت و حرفی را خلاف واقع در حوزه ادبیات می‌شنید سخت بر آشفته می‌شد و تمام عمرش را به سرودن شعر، خوشنویسی و مکتب‌ داری گذراند و هنوز کسانی با عمر بیش از هفتاد و پنج سال در قید حیات هستند که افتخار شاگردیش را دارند.

یکی از شاگردانش که حدود 90 سال از عمرش می‌گذرد، درباره‌اش می‌گوید: هنگامی که رزم‌آرا فرمانده تیپ مستقل لرستان در سال1312 خورشیدی شد از طوایف لرستان بازدید می‌کرد، وقتی وارد روستای اصلانشاه مرکز طایفه کولیوند ‌شد بزرگان طایفه از علی‌محمد ‌خواستند چند بیتی اشعار بسراید، این حرف به مذاق رزم‌آرا خوش نیامد و گفت " اگر از چرت و پرت‌های دلفان است نمی‌خواهم". علی‌محمد از این حرف برآشفت و فی‌البداهه شعری را ‌سرود که باعث حیرت رزم‌آرا شد و بلافاصله رزم‌آرا گفت: "او حافظ لرستان است و جایش این‌جا نیست". بعد از این واقعه به او پیشنهاد منشی ستاد تیپ مستقل لرستان را داد.

از آن‌جائی که علی‌محمد به مناصب دنیوی اعتنایی نداشت این پیشنهاد را رد می‌کند و می‌گوید: "من لب جوی سیل یارولی را با تمام مناصب رزم‌آرا عوض نمی‌کنم".

مرحوم محمدرضا والیزاده درباره علی‌محمد کولیوند می‌گوید: با مشارالیه در قریه‌ی فیروز‌آباد اتفاق ملاقات افتاد چندین روز با ایشان مانوس بودم طبعی فوق‌العاده حساس و سریع‌التاثیر داشت و در عین‌حال خیلی زود آشنا بود.

به هر روی این شاعر وارسته دارای دیوان اشعاری به خط زیبا و رسا بود ولی متاسفانه در اثر سهل‌انگاری آثار چندانی از وی به جز چندین قطعه باقی نمانده است. بهاریه زیبایی سروده که به ابیاتی از آن اشاره می‌شود.



بیا باغبان نوبت شادی‌است

طٍرب ساز کن عهد آزادی است

خبر بَر بخوبی بر دوستان

که گُل تازه آمد در بوستان

نه در خواندن از بلبلان کمتری

نه گُل دارد بر گلرُخان برتری

بزن رنگ و پاکیزه کن باغ را

برون کن ز بُستان سیه زاغ را

 

 

مُلا محمدتقی کولیوند(فرج‌الهی) از مشاهیر لک الشتر :

 

 

 مُلا محمدتقی کولیوند(فرج‌الهی) از مشاهیر لک الشتر میباشد. ایشان پسر مهدی‌خان کولیوند که بعد از فوت پدر در اواخر قاجار زعامت طایفه کولیوند و قلائی را به عهد داشته است. ولی به علت روحیه شاعری این امر را بعد از فوت برادرش چنگیز که از وی کوچک‌تر بوده به برادرزاده‌اش حسن‌ کولیوند فرزند چنگیز (حدود سال 1310 خورشیدی) واگذار می‌کند. 

ملا محمدتقی شاعری خوش طبع و با ذوق که علاوه بر غزل عشق و جوانی به سرودن شعر معنوی عرفانی نیز پرداخته که شعر الف تا یای وی یکی از اشعار عرفانی اوست که شاهد بر ذوق معنوی و عرفانیش می‌باشد. مرحوم محمدرضا والیزاده درباره وی می‌گوید: طبعی غرا داشته و اشعار لکی او در اوج فصاحت است.

مُلا محمد‌تقی هم عصر مُلا منوچهر و مُلا محمدحسن کولیوند (از دیگر شاعران بزرگ لکستان) است که با این شعرا مشاعره، مکاتبه و مطایبه ادبی داشته که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد. او علاوه بر این با شاعرانی همچون مُلا حق‌علی سیاهپوش و جعفرقلی‌خان امرائی ( برادر نظرعلی‌خان امیر اشرف) دوستی و مفاوضات ادبی داشته است.

می‌گویند روزی مُلا محمدتقی به قصد دیدن مُلا محمدحسن از روستای کهریز عازم روستای بُتَکی می‌شود که با هم حدود 1 و نیم کیلومتر فاصله دارند، در ابتدای راه بیتی در هجو مُلا محمدحسن می‌سراید وقتی به او که در مزرعه‌اش مشغول کشاورزی بوده، می‌رسد این تک بیت را قرائت می‌کند:



سلام علیکم یه وژه و دو مشت

سَر رشگِنَلْ بد لباس گِشت



که بلافاصله مُلا محمدحسن حرفش را قطع و در پاسخ می‌گوید:



علیکم سلام هیولا بد رشت

سیت سیرکو سَر گوش اِ طور خشت ( به نقل از غلام‌رضا جهانگیری)



مُلا محمدتقی به گواهی سنگ قبرش در قبرستان پیرجید (پیرجِد) در ذیقعده 1354 قمری برابر با بهمن 1314 خورشیدی رخت از دنیای فانی بربسته است. به گفته برخی معمرین در هنگام فوت 85 سال داشته که می‌توان سال تولد وی را حدود 1230 خورشیدی تخمین زد.

چند بیت از اشعار عرفانی وی:



قولم صراطن قولم صراطن

وعده ایمه و تو پل صراطن

ای دنیه فانی شو منزلگاتن

سرای جاویدت یانه مماتن

 


 

ملا محمدتقی شاعری خوش طبع و با ذوق که علاوه بر غزل عشق و جوانی به سرودن شعر معنوی عرفانی نیز پرداخته که شعر الف تا یای وی یکی از اشعار عرفانی اوست که شاهد بر ذوق معنوی و عرفانیش می‌باشد. مرحوم محمدرضا والیزاده درباره وی می‌گوید: طبعی غرا داشته و اشعار لکی او در اوج فصاحت است.

مُلا محمد‌تقی معاصر مُلا منوچهر و مُلا محمدحسن کولیوند است که با این شعرا مشاعره، مکاتبه و مطایبه ادبی داشته که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد. او علاوه بر این با شاعرانی همچون مُلا حق‌علی سیاهپوش و جعفرقلی‌خان امرائی ( برادر نظرعلی‌خان امیر اشرف) دوستی و مفاوضات ادبی داشته است.

می‌گویند روزی مُلا محمدتقی به قصد دیدن مُلا محمدحسن از روستای کهریز عازم روستای بُتَکی می‌شود که با هم حدود 1ونیم کیلومتر فاصله دارند، در ابتدای راه بیتی در هجو مُلا محمدحسن می‌سراید وقتی به او که در مزرعه‌اش مشغول کشاورزی بوده، می‌رسد این تک بیت را قرائت می‌کند:

سلام علیکم یه وژه و دو مشت

سَر رشگِنَلْ بد لباس گِشت

که بلافاصله مُلا محمدحسن حرفش را قطع و در پاسخ می‌گوید:

علیکم سلام هیولا بد رشت

سیت سیرکو سَر گوش اِ طور خشت ( به نقل از غلام‌رضا جهانگیری)

مُلا محمدتقی به گواهی سنگ قبرش در قبرستان پیرجید (پیرجِد) در ذیقعده 1354 قمری برابر با بهمن 1314 خورشیدی رخت از دنیای فانی بربسته است. به گفته برخی معمرین در هنگام فوت 85سال داشته که می‌توان سال تولد وی را حدود 1230 خورشیدی تخمین زد.

چند بیت از اشعار عرفانی وی:

قولم صراطن قولم صراطن

وعده ایمه و تو پل صراطن

ای دنیه فانی شو منزلگاتن

سرای جاویدت یانه مماتن.....

 

 

اسماعیل نورمحمدی از مشاهیر لک الشتر :

 

اسماعیل نورمحمدی ادیبی وارسته، شاعری توانا و نویسنده‌ای برجسته که قلمش از لطافت خاصی برخودار بود. اگر زمینه تحصیلات دانشگاهی برایش فراهم می‌شد به قطع و یقین یکی از استوانه‌های ادبیات معاصر به حساب‌ می‌آمد ولی متاسفانه به دلیل ناملایمات روزگار رژیم ستم‌شاهی و تبعید از کوی و برزن پدری به دیگر نقاط کشور و کربلا و نجف فرصت تحصیلات آکادمیک را از وی گرفت.

هرچند در جوار امیرمومنان علی (ع) و امام حسین(ع) از درک محضر بزرگان توفیق فراوانی یافت، اما آن طور که شایسته‌اش بود پس از بازگشت به آن دست نیافت.

 

اسماعیل نورمحمدی فرزند حاج کاظم بود که پدرش در دیانت و بزرگ‌منشی شهرت فراوانی داشت. به سال1304 خورشیدی متولد و در آبان‌ماه سال 1373 رحل اقامت را در سرای جاوید افکند. ایشان لک و از طایفه کولیوند الشتر (روستای بتکی) بوده است.

وی در دست نوشته‌اش این چنین می‌نویسد: روزگاری به قصد زیارت فاطمه صغرای معصومه (س)، مبری از گناه، دوشیزه‌ زاده‌ی مصطفی، حضرت معصومه‌ علیهم‌السلام به خاک مقدس و شهر پر از نور قم رفتم که کانون فضل و دانش و معدن علم خدا و مأمن پناهندگان پیشگاه مقدس حضرت باری‌تعالی و مسکن دانشمندان و علماء اعلام که پروانه‌وار بر گرد شمع عارض دختر باب‌الحوائح طواف می‌زنند و از برکت مدفن آن علیا مخدره از سرچشمه‌ی فیوضات ابدی مستفیض می‌باشند، به قصد زیارت آن نور پاک و آیت ربانیّت به آستانه‌اش رفته، چون تنها و دور از اغیار بودم و نیز غریب و بی‌یاور خود را یافتم حالتی به من دست داد که وصف آن حالت برایم غیر قابل توصیف و تشریح است در آن حالت پرده‌ی مقام حضرت در نظرم جلوه‌ی دیگری داشت و این بارگاه به جبروت رنگ دیگری در نظرم ایجاد نمود که مثال دیوانگان مبهوت این جلال و جبروت شدم از باده‌ی افتخار تشرف به این آستانه ابیاتی به نظرم آمد که گرچه شایسته‌ی مقام حضرتش نیست مع‌هذا برگ سبزی است که نثار مقدم آن بزرگوار از جانب مسکین بینوایی می‌شود امید است مقبول درگاهش افتد.



خلق عالم ریزه‌خوار نعمت خوان شماست

عالم و آدم رهین لطف و احسان شماست

روضه‌ی رضوان و باغ خلد و جنات نعیم

آیتی از گلستان و باغ و بستان شماست

نعمت بی‌منتهای هشت جنت می‌رسد

دم‌به‌دم بر سفره آن کس که مهمان شماست

 

 

کله باد اثر جاودانه ملاحقعلی سیاهپوش لک :

 

ملاحقعلی سیاه پوش فرزند ملا گرگعلی از طایفه سیاهپوش الشتر با تخلص فیلی به زبان لکی و فارسی شعر سروده است .تاریخ فوت این شاعر گرانقدر بین سالهای 1281 تا 1285 هجری  ذکر گردیده است. وی داری دیوان شعر لکی و فارسی است. شاعری با بیانی سحر آمیز که بی شک اگر به خوبی شناخته شود حیرت ادیبان کشور را بر خواهد انگیخت . این در گرانبها ی ادب لکی در پس گمنامی قوم بزرگ لک مهجور مانده و از دسترس محققان کشور دور مانده است.از جمله اشعار زیبای وی کله باد که با بیانی بسیار ادبی سروده شده و دیگری شعر ی که در آن واژه های لکی به فارسی ترجمه شده است. ملا حقعلی به فارسی نیز شعر سروده و گاهی نیز زبان طنز را برگزیده مانند یابوی فسقلی

کله باد را سه تن از شاعران و عارفان بزرگ قوم لک و لکستان سروده است. نخست ترکه میر به زیبایی هر چه تمام تر رهایی بخشی کله باد را به تصویر کشیده و زمستان سخت و ظالم را در برابرش به شکست کشانیده و دوم ملاحقعلی در اشعاری که در ذیل می آید به شیوایی هرچه تمام تر واژه ها را به خدمت گرفته و سوم ملا منوچهر کولیوند کله باد را قاصد دلتنگیهای خویش نموده و او را رهسپار کوی دوست نموده است.

                      کله باد

۱-کله باد خیزان،کله باد خیزان              ژه   دروه نان  دنگ   کله باد   خیزان

۲-زنجیره زرباف  یخ بنان  ریزان              زمهریر   ژه    زور   بازوش     گریزان

۳-بادی ون ژه برز روضه نعیمن              عطر آلوده ی خاک کعبه ی عظیمن

۴-تشریفش چوی بومسیحا ثانی            فانیان     بارن         پری       زنگانی

۵-دم بو قله ی سرکاوان شانا                نامه ی      بشارت   شابهار       وانا

۶-خان دی ژه تخت جلالت توران            سرزمین   ژه   لوث   کثافت   شوران

۷-برفان ژه قله قاف ورکنه وه                 علف    دانه ی    در      وه   گردنه وه

۸-سوسن همجوار جوخه نسرینن        طرح     نقاشی      پرکنه         چینن

۹-کالای   کرامت   نمانانه وه                خلعت پوشان     کرد     و     بانانه وه

۱۰-هنی گل خیزان هر یک وه رنگی      ملان      ملاوان     هر  یک   وه دنگی 

۱۱-هم هی رن هی رن آهو رمانن       هنی   ساز   و   سویر    تاف و چمانن

۱۲-هنی دل مایل سیران دشته ن        هنی دشت وینه ی روضه ی بهشته ن

۱۳-هنی باغ محرم باخچه ی بنانه ن     نسیم   شانه   زلف    سیاه  چمانه ن

۱۴-«فیلی» وصف فصل شاه بهار وانا      حقه   قدر     فیض      رحمت      بزانا

                                           برگردان فارسی

کله باد وزیدن آغاز نمود از دربندها صدای کله باد برخاست

زنجیره های یخین که در نور خورشید به طلایی می مانند از هم گسیخت و سرمای زمهریر در برابر قدرتش تاب نیاورد

نسیمی است از فراز روضه بهشت و عطر خویش از خاک پاک کعبه به عاریت گرفته است

با آمدنش همچون   مسیحای دیگر   مردگان را زندگانی می بخشد

نفسی بر ستیغ کوهساران می افشاند  بشارت نامه ی شاه بهار را ابلاغ می نماید

دی این حاکم ظالم  از سریر جلالت و شکوه به حالت قهر آلود به زیر کشید و زمین را از لوث ناپاکی ها پاک نمود

برفهای ستیغ کوه قاف را از جای برکند و بر گردن علف شبنمی مروارید گون آویخت

سوسن همسایه ی دسته های گل نسرین است چون طرحی نقاشی کا استادان چینی

کالای کرامت را به نمایش گذاشت و دشت و دمن را خلعت پوشاند-هنگامه نمایان شدن گلها ی رنگارنگ است و پرندگان هر یک با نغمه ای مختص به خود سر می دهند

باز صدای بگیر بگیر رم دهندگان اهوان برای شکارچیان به گوش می رسد آن هنگام که صدای جشن و اهنگ پیوند آبشار و چمن می آید

هنگامی که دل هوس تفرج و گردش دشت می کند  دشت بسان روضه بهشت است

هنگامی که  باغ و باغبان محرم هم گشته اند نسیم زلف سیاه چشمان را شانه می زند

«فیلی»که وصف شاه بهار را بیان می کند بجاست که ارزش فیض رحمت پروردگار را درک کند  

 

زندگينامه رضاحسنوند زندگینامه « شوريده لرستاني» :

 

نميدانم چند سال از آغاز آفرينش گذشته بود كه ميلاد من آغاز شد؟راستي نميدانم آغاز آفرينش بهار بوده يا تابستان؟ولي محتمل اولين جنبش زندگي برگريزان بوده است.

مي پرسيد چطور؟بله،جواب ميدهم.اگر خزان نبود چرا آن همه مصيبت بر سر تك مرد آفرينش ـ اعني آدم ـ آمد؟پس چرا؟چرا،چرا؟……….

      خوب ،داشتم مي گفتم پرت وپلا مي گفتم ببخشيد!سبد سبد معذرت.اينجانب درشهريور 1346 هـ. ش. دوروز مانده به برگ ريزان طبيعت ،آفرينش را مفتخر وجود ذي جود خود كردم!تا از آن به بعد ديوانه اي بر جمع ديوانگان شهر افزوده شود وباتحمل اندوهي ديگر جگرخلقت تشفي يابد.از آنجا كه بين من وميلادم از قبل قول وقراري براي زندگي وجود نداشت نبود، «ما نبوديم وتقاضامان نبود»روزهاي نخست نامي نداشتم و بااسامي عاطفي وني ني پسندي صدايم ميزدند.

       بعداً دريك سقيفه مشورتي نامي برايم انتخاب كردند كه « رضا» يت من  نيز درآن تعبيه شد!!خانواده جوان نام فرزند سوم خود را رضا نهادند. به به و چهچه!! سالها از پي هم شپري مي شد هوهو زنان و زوزه كشان،فضاي روستاي وهواي ده «پاي برج» باجويباران رؤيائي ودرختان درهم ودل انگيز، ارثيه بيت سازي را درمن نضج مي بخشيد. حالا ديگر بيست وچهار فصل راپشت سر هم طي كرده بودم،و مفت خور بي مصرفي بيش نبودم، ديگر شش ساله بودم و مي بايست حدّ اقل درهفته روزي شش ساعت از خانه دورم كنند ـ و چه سخت گذشت آن روزها ـ خزان سال 1352هـ .ش. پدرم دستان تنهائي ام را گرفت وكودك روستا زده خود رادرازدحامي بنام «دبستان نوبنياد عبدالمجيد بنان» رهاكرد ومن؛« درآشوب خلق از پدرگم شدم…» خداي من!اين همه دست!اين همه پا! اين همه چشم وگوش وسر وووووو.برايم بسياربديع وشگفت انگيزناك! بود.

        براي اولين بار پدرم مرا درامواج آدميزاده ها تنهاي تنها رها كرد.خداي من !مگر ميشود؟من درميان اين همه آدم دوگوش چه كار كنم؟روستايم كجاست؟راه روستا كجاست؟

«من گم شده ام مرا نجوييد   باگم شدگان سخن نگوييد»

      اولين روز مدرسه ،بي كتاب و بي مدادو بي لباس و بي……معلمهاـ خاك برآنان خوش باد ـ چيزهائي مي گفتند و مي نوشتند كه براي من به حكايت جابلقا و جابلسا مي ماند؟!با بهت و ناباوري تمام همه كس وهمه چيز راـ بچه هاي مردم،نگاه بكر وناآشناي معلم،ميز ونيمكت،لامپ،تخته سياه،و…ـ نگاه مي كردم و تنها چيزي كه برايم محلي از اعراب نداشت درس بود.اما هيچ يكاز اين ها بوي روستا وعطر تازه نانهاي ساجي مادرم را باخود نداشتند.زير پايم به جاي چمن سنگ بود وحياط مدرسه هم سنگدل.

        آن همه تفكر باصداي زنگي به هم خورد و مدرسه كن فيكون شد وفرياد بود كه به آسمان نهم ميرسيد.همه شاد وشنگول ،اما من مبهوت وحيرت زده،ومعمولاً شادي از آن بچه شهريهاي بي غم وغصه بود ،نه بچه دهاتي ها،زيرا بچه دهاتي ها مانند رودخانه هايشان سربه زير وزلال وجاري اند،اما بچه شهري ها آسفالتي اند؟!

        سالها بي آنكه من بخواهم ،يك و دو وسه چهار و پنج؛ ازكنار كودك روستائي گذشتند.وچه بد شد حال وهواي معنوي دبستان به سرعت گذشت،

 

چو در اول كلاسم پا نهادم

الفباي دبــستان را نوشتم

معلم گفت:بِنْويس آب اما

گرسـنه بودم ونان رانوشتم

روزگار فريبمان داد وبه امور زندگي ودرس ومشق و….سرگرممان كرد وندانستم كه اين بيست فصل ديگر زندگي چگونه سپري شد؟

       وقتي به خود آمدم كه با يكسال ارفاق به كلاس اول راهنمائي يا همان كلاس هفت خودمان ارتقاء يافتم! بيچاره كلاس ششم حرف والي دوران تحصيل،كه بي هيچ جرمي از گردونه حذف شده است؟!

       دوران راهنمائي باسرعت نور گذشت ودرسال 1361 وارد دبيرستان دكتر شريعتي الشتر شدم. درهمين روزگار  بود كه باكلمه ها احساس خويشي پيدا كردم و شعور شعر در باطن كوير من ريشه زد.كاش نمي زد؟!

        درسال 1364 وارد تربيت معلم قزوين شدم و درهمين روزگار به عنوان نفردوم درمسابقات شعر اشتباهاً انتخاب شدم.؟!درسال 1367 دردانشگاه آزاد بروجرد پذيرفته شدم ولي به علت پايين بودن سطح علمي  آن روزگار دانشگاه آزاد،درآزمون سراسري شركت كردم و برای باردوم دردانشكده ادبيات دانشگاه تهران براي سه سال مشغول درس خواندن شدم وبعد معلم ادبيات والفباي بچه ها و نقد ادبي و رفت وآمد شعرا و انجمن هاي ادبي و دغدغه شعر و قافيه درد ادبيات و …. بعد ازمدتی دوباره عشق به درس خواندن مرا به مقطع کارشناسی ارشد ادبیات در دانشگاه  قم کشاند و بعد هم اخذ مدرک کارشناسی حقوق و بعد هم نمیدانم چه خواهد شئ؟؟؟ از غزل بيشتر خوشم مي آيد وميانه بدي با مثنوي و دوبيتي و رباعي ندارم درتمامي قالب ها شعر مي گويم و از همه شعراي گذشته خوشم مي آيد.در زمینه ی شعر لکی ابداعاتی را عرضه داشته ام رباعی و دوبیتی و اوزان نو در شعر و لکی و وووو

 

 

زبان شناسی و زبان شناسان :

 

این یکی دالش لقب داد آن الف جلال الدین بلخی داستانی در مثنوی دارد که شهره عام و خاص است وخلاصه آن داستان از این قرار است که گروهی برای دیدن فیلی در خانه ای تاریک حضور به هم می رسانند ولی از آنجا که درک کلیت فیل در فضای بی نور میسرنمینموده سعی می شود تاباپرماسیدن دست به قدر فهم خود فیل را درک کنند و برای آنانکه فیل را ندیده اند توضیح دهند القصه هرکسی هرعضوی از فیل را که لمس می کند درک خود را به دیگران منتقل می کند. کسی که خرطوم را لمس می کند فیل را به ناودان و آنکه دست و پای فیل را لمس می کند آن را به ستون و...تشبیه می کند ودر پایان داستان مولوی می گوید اگر در دست یک تن از بازدید کنندگان شمعی قرار می داشت این همه اختلاف از برداشتها زدوده می شد این داستان که سنایی آن را در محله ی کوران مثال آورده مرا به ذکر موضوعی وامیدارد که مدتهاست خوره جانم شده و باعث تحریر این وجیزه گردید. مدتی است که عزیزان بسیاری دست به قلم شده اند و در سایتها و نشریه ها و دیگر رسانه ها در باب فرهنگ و هنر و ... قلم فرسایی می کنند که این امر کاری است بسیار باارزش و مبارک اما براستی هرکسی با هر خرده معلوماتی می تواند در هربابی اظهار نظرکند یا "چون جمع شدمعانی گوی بیان توان زد"؟ برای این حقیر همیشه این پرسشها مطرح است که راستی حسینی چرا گستره فرهنگ و زبان باید بگونه ای باشد که هرکسی بخود اجازه صدور فتوا بدهد؟چرا هرکسی این روزها خود را متخصص زبان شناسی و گویش ولهجه و ...میداند؟ براستی چرا بنده که سی سال است در دانشگاهها و حوزه های علمیه و مدارس تدریس می کنم هرگز در کار معماری که چیزی از آن هم نمیدانم دخالت نمی کنم و درامور شهرداری و ...سرک نمی کشم؟ و صدها سوال دیگر. معمولا از هرکسی این پرسشها بعمل آید شاید جواب مستدلی دریافت نشود اما نگارنده برداشتهایی از این قضیه دارد که شاید برای حداقل خودم قانع کننده باشدو آن این است که : اصولا هرگاه کسی متعرض امر خطیری میشود یاتخصصش را دارد وعالمانه دست به آن اقدام میزند ویا بی خبر از عظمت کاروارد گود می شود و بی نتیجه از معرکه خارج می شود.تجربه بیش از ربع قرن حضور دربستر ادبیات فارسی وادبیات محلی ودرک محضر اساتیدی چون شفیعی کدکنی عبدالحسین زرین کوب دکترتجلیل دکتر فرشید ورد و دکتر پورنامداریان در دانشگاه تهران و تالیف چندین جلد کتاب تخصصی و مقاله در حوزه شعر و ادبیات و زبان شناسی به این باورم سوق میدارد که بسیاری از قلم به دستان ما بی خبر از موضوع بسیار تخصصی زبان وارد گود می شوند وبه اظهار نظرهایی اقدام می ورزند که بزرگانی چون چامسکی و دوسوسور و لازار و کوروش صفوی و ....جرات بیان آن را ندارند وانگاه از نظریات خود که هیچ پشتوانه علمی و تحصیلی در پی ندارد آنچنان دفاع می کنند که راه نقد را می بندند نگارنده بارها برایم پیش آمده که با تذکری عالمانه باورهایم عوض شده ولی این حضرات که از تحصیلات ادبی و درک محضر اساتید بزرگ محروم بوده اند برای خود نظریه زبانشناسانه صادر می کنند بی آنکه حتی از چهارچوب خانواده های زبانی ایران خبری داشته باشند وجالبتر آن است که عده ای هنوز تفاوت زبان و گویش و لهجه را نمیدانند ولی فتوای زبان شناسانه صادر می کنند که: بله زبان لکی لامش از لری و کافش از کردی آمده ولی خود زبان از کجا آمده دیگر معلوم نیست.آنچه مرا براین داشت که دوسطر را بنویسم آن بود که به قول پروین اعتصامی به این حضرات عزیز که سرمایه های فرهنگی جامعه امروزیند بگویم: بباید هردوپا محکم نهادن ازآن پس فکربرپااستادن نظریه بدون پشتوانه مطالعاتی بیانگرموضوع دهن واکردن پسته ی بی مغز است. زیرا داشتن دروبین یا اسلحه کسی را عکاس خبره و شکارچی ماهر نمی کند ونگارنده که بیست سال از ایام جوانی ام را در حوزه زبانشناسی لکی وفارسی صرف کرده ام و لغت نامه مختصر زبان لکی ومجموعه مقالات تبارهای گمشده و مجموعه اشار گلاره و نیلوفران خواب را چاپ کرده ام هنوز ازدانش اندک خود دراین وادی خجالت می کشم تاچه رسد به عزیزانی که با خواندن دومقاله و چند داستان کوتاه فورا خود را استادالاساتید میدانندوزبان کردی و لکی را یکی میدانندو در سایتها اظهار نظر می کنند جای آن است که این بزرگواران با تخصص و معلومات لازمه وبادقت بیشتری کلام را بسنجند وانگاه مبادرت به بیان نمایند تا حداقل معنای زبان و لهجه و گویش برای نوسفران دیگر مشتبه نشود.و"تا نگویند که این طایفه بی پاو سرند" .